نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

47

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

القصّه آتش بلا بالا ، و سپاه عذاب جهانى را فراگرفت ، و آن فتنه پديد گشت ، كه هيچ‌كس در هيچ زمان مانند آن نشنيده ، و بر هيچ خاطر نگذشته بود ، و خود كه شنيده است كه جماعتى از جانب مشرق برآيند ، و در كمتر از دو سال تا باب الابواب عرصهء جهان پيمايند ، و بر بلاد قبچاق عبور كرده ، بر قبايل آن دست يغما و قتل عام گشايند ، بر خاكى نگذرند كه بباد غارت ندهند ، و بمرزى نتازند كه آشيان بوم نسازند ، هركرا پيش ايد ، بتيغ بيدريغ سر از تن ربايند ، و همگانرا از چشمهء شمشير ، شربت ناگوار هلاك چشايند ، و زراعت و عمارت بلاد ، عرضهء تلف و عرضهء خراب گردانند ، و بسلامت و حصول غنيمت ، از راه خوارزم ، بدرگاه فرمانرواى خويش بازايند . آرى ( ن ) جهان سر بسر كشور را ايزدست * بهركس كه بخشد بجاى خودست كسى راست نيكو سرانجام كار * كه نيكو نهادست و پرهيزگار گريز شاهنشاه و مرگ وى در جزيره بدرياى خزر چون شاهنشاه از جيحون بگذشت ، عماد الملك محمّد بن سديد ساوجى ، وزير فرزندش ركن الدّين صاحب عراق به خدمت وى پيوست ، و ركن الدّين او را در ظاهر ببهانهء انجام كارهاى خويش ، و به باطن براى رهائى از شر ، و دور كردن وى از محضر خود ، به حضرت سلطنت فرستاده و ازو بشاهنشاه شكايت كرده بود ، كه در فصل امور باستبداد كار فرمايد ، و جز بپيروى رأى خود نگرايد . چون عماد الملك بدرگاه رسيد ، و از ماجرا آگاه گشت ، حيله‌بازى و فسونسازى پيش گرفت ، تا از ان دامگاه بجهد ، و از ان ورطه پاى بيرون نهد ، و از انجا كه نزد شاهنشاه رأيى متبوع ، و قولى مسموع داشت ، وى را چنين گفت : كه اگر شهريار خراسان و مردم آن را بگذارد ، و از زادبوم ، و موروث و مكتسب خويش در ان ديار دست بدارد ، و بجانب عراق روى ارد ، چندان اموال و رجال براى وى فراهم سازد ، كه آن شكست درستى پذيرد ، و آن جراحت التيام گيرد . شاهنشاه آن دروغ بيفروغ ، و گفتار باطل را راست پنداشت و درخش سراب را موج آب انگاشت ، و بدين افسانه و افسون از راه بيرون افتاد ، و نقد بنسيه از دست بداد ، و از چندان بلاد و امصار ، و مردان كارزار ، كه عرصهء عراق نسبت به آن ، از شيئ بنزديك معتزله ، حقيرتر مينمود ، و از جوهر فرد ، بنزد آنكه وجود آن را ثابت داند خردتر بود ، چشم بپوشيد ، و از كنار جيحون روى بنيشابور نهاد ، و بدان بيم و هراس ، كه در دل او جاى گرفته ، و در صميم قلبش رحل اقامت افكنده ، و از ان رعب و خوف كه وى را سرگشتهء باديهء اوهام و ظنون ، و دور از منزل قرار و سكون ساخته بود ، بنيشابور جز ساعتى از روز درنگ نكرد ، و امير تاج الدّين عمر